تبليغاتX
خلاء جایی است فارغ از جاذبه ی عادت

این تصور که علم فعالیتی است که به تدریج و به طور فزاینده در جهت فهم درستی از طبیعت تکامل می یابد، ممکن است تا اندازه ای گمراه کننده باشد. توماس کوهن(1996-1922) در کتاب 1973 خود با نام ساختار انقلاب های علمی تصویر کاملا متفاوتی از علم ارائه می دهد. بنا به اعتقاد کوهن، دانشمندانی که در یک حوزه ی معین کار می کنند معمولا دیدگاه خاصی را در باره ی آنچه مورد مطالعه قرار می دهند می پذیرند. برای مثال ، در یک زمان، اکثریت فیزیک دانان در مطالعات فیزیکی خود دیدگاه نیوتن را پذیرفته بودند . کوهن دیدگاه مورد پذیرش تعداد زیادی دانشمند را پارادایم ( برنامه ی کار- paradigm) می نامد. پارادایم یک چهارچوب کلی برای پژوهش تجربی به دست می دهد، و از این لحاظ ، معمولا فراتر از یک نظریه ی محدود است. یک پارادایم بیشتر شبیه به یک مکتب فکری یا یک ایسم گرایی است ، مانند رفتار گرایی، تداعی گرایی، یا کارکرد گرایی.

فعالیت های دانشمندانی که یک پارادایم بخصوص را می پذیرند عمدتا عبارتند از گسترش و تایید تلویحات چهارچوبی که آن پارادایم بر موضوع مورد مطالعه تحمیل می کند. به سخن دیگر ، یک پارادایم راهی است برای بررسی یک موضوع که مسایل معینی را روشن می کند و راه هایی برای حل آنها پیشنهاد می دهد. کوهن فعالیت های حل مسئله دانشمندانی را که از یک پارادایم پیروی می کنند علم نرمال (normal science) می نامد.

نتیجه ی مثبت کار جماعتی از دانشمندان که از پارادایم معینی پیروی می کنند این است که حوزه ی معینی از پدیده ها ، یعنی آنهایی که پارادایم مورد تاکید قرارشان می دهد، به طور کامل کشف می شوند. نتیجه ی منفی این است که پیروی از یک پارادایم به خصوص چشم دانشمندان را نسبت به راه های دیگر برخورد با موضوع علمی، که شاید هم راه های ثمر بخش تری باشند، می بندد. بنابراین، گرچه پژوهش های تولید شده به وسیله ی یک پارادایم معین عمیق هستند ، ممکن است عریض نباشند.

بنا به عقیده ی کوهن (1973) ، دانشمندانی که از یک پارادایم خاص پیروی می کنند، یعنی آنان که درگیر علم نرمال هستند، کاری به جز " عمل پاکسازی " انجام نمی دهند. کوهن مطلب را به نحو زیر بیان می کند :

« عملیات پاکسازی چیزی است که اکثریت دانشمندان در طول حیات علمی خود به آن می پردازند. آنان چیزی را که من اینجا علم نرمال می نامم تاسیس می کنند. این امر ، اگر از لحاظ تاریخی یا در آزمایشگاه معاصر به دقت بررسی شود، کوششی به نظر خواهد رسید که برای قالب گرفتن طبیعت در جعبه ی از پیش درست شده و نسبتا غیر قابل انعطافی که پارادایم تدارک دیده است انجام می گیرد. هیچ یک از هدف های علم نرمال معطوف به پدیده های تازه نیست ؛ در واقع پدیده هایی که در جعبه ی پارادایم قرار نمیگیرند، اصلا دیده نمی شوند. دانشمندان معمولا برای ابداع نظریه های تازه نمی کوشند و اغلب تحمل نظریه های ابداعی دیگران را هم ندارند. در عوض ، هدف پژوهش علم نرمال بسط و تفصیل پدیده ها و نظریه هایی است که پارادایم آنها را از قبل تدارک دیده است. »

 

مقدمه ای بر نظریه های یادگیری / متیو اچ. السون، بی آر هرنگهان/ ترجمه دکتر علی اکبر سیف

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1390ساعت 22:34  توسط امیر   | 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

پیش این سنگ دلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

چه دل آزار ترین شد چه دل آزار ترین؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند؟

نه همین در غمت این گونه نشاند؟

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز  بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ ... .

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 20:27  توسط امیر   | 

1. چندی پیش به رسم یک نوجوان شهرستانی برای گذراندن تعطیلات عید به تهران رفتم. دیدن شکوه میدان آزادی و هیبت برج میلاد و صد البته انواع و اقسام زیر گذر و رو گذر و پل شبدری و امثالهم چنان وجودم را لبریز از احساس وطن پرستی کرده بود که بیا و ببین! آخر من شهرستانی زاده که به قول دوستی هنوز کرایه تاکسی در شهرم 100 تومان بود کجا و این همه دفتر و دستک کجا ؟! بگذریم ... روزی از همان روزهای پر رنگ و لعاب بر آن شدم که دیداری از موزه ی سعد آباد داشته باشم. منزل و البته محل کار پهلوی پدر و پسر. جای عجیبی بود... یک شهر کوچک داخل کلانشهر تهران . بعد از تماشای انواع و اقسام کاخ ها و موزه ها تصمیم گرفتم سری هم به موزه ی جنگ بزنم. گنجینه ی (!) کاملی بود از تاریخ کشتار و خونریزی . از ابتدای بشر تا همین امروز ... از تبر و نیزه گرفته تا توپ و ژ-3 ... از عبا و ردا گرفته تا یونیفرم مخصوص استتار ... از عمامه و دستار گرفته تا کلاهخود و کلاه فولادی!

دلم گرفت ... از هزاران ساعتی که صرف ساختن ابزاری شده  که کاربردی جز کشتن نداشته اند... از هزاران استعدادی که درگیر ساخت سلاحی با کیفیت تر شده است... افسوس وقت هایی را خوردم که برای ساختن اینها تلف شده اند... حسرت فرصت هایی که برای دانستن و دوست داشتن به فنا رفته اند و اندوه مهارتی که در صیقل استادانه ی یک شمشیر خود نمایی می کرد. خلاقیت زشتی را دیدم که در راه خشم و خودسری چه وقیحانه به خود می بالید ... با خود اندیشیدم که چگونه ممکن است کشتن دیگری آن قدر جذاب باشد که برایش این همه انرژی صرف کنی ؟!

2. چند روز پیش ، شاید کمتر از یک ماه ، آن روز که در  به  در پی شغلی و کاری می گشتم ، فرصت کاری مهیا شد. کاری پر ذرق و برق با حقوقی در خور ... با شرکتی آشنا شدم که کارش تولید سیگار بود. قرار بود که من وظیفه ی بازارسازی برای این کارخانه را در شهر خودم عهده دار شوم. از طرف شرکت به تهران دعوت شدم و بهترین پذیرایی ها از جنابم به عمل آمد... هتلی و شامی و صبحانه ای و ارادتمندی هایی که از چپ و راست نثارم می شد و مردمانی که روبرویم پا به جفت می ایستادند و لبخند هایی که به زور روی لبانشان جراحی می کردند که مباد من تازه از راه رسیده آزرده خاطر شوم!

دو روز آموزش سنگین تئوری و بعد دیداری از کارخانه ... مفتون کارخانه شدم! دستگاه هایی دیدم به معنای واقعی کلمه مدرن ، دقتی دیدم مثال زدنی و آزمایشگاهی که برای بررسی میزان کشندگی یک نخ سیگار چه آب و رنگی داشت! من ثروتی را دیدم افسانه ای و مردان و زنانی را دیدم که با چه کیفیتی مشغول تولید سیگار بودند.

در انبار توتون مسحور بوی توتون شدم و در خط تولید مفهوم تولید مکانیزه را درک کردم ... سیگار برای من محترم شد!

بدون اغراق تمام وقت این یک ماهه ی اخیر من صرف مطالعه در باره ی سیگار و انواع و اقسام ترفند های فروش و بازاریابی شد و خلاصه  این که وارد صنعت دخانیات شدم و تمام خلاقیت خودم را برای موفقیت در این شغل تازه یافته به کار گرفتم ... من به سیگار و سیگار سازی علاقمند شده بودم!

3. کشتن ، کشتن است! به اعتقاد من فرقی نیست میان آنکه شمشیری می سازد که زیبایی اش دل جنگاوری را می لرزاند و به میدان نبرد فرا می خواندش و آن کس که چنان تبحری در طراحی یک پاکت سیگار خرج می کند که نوجوانی شاید هفده ساله بدون هیچ اختیاری دست به جیب می شود و از آن به بعد آن پاکت زیبا مهمان ناخوانده ی جیبش می گردد.

.

.

.

4. آدمی زاده نابودی را ستایش می کند !

   آدمی زاده نابودی را جستجو می کند !

 

 

** پا نوشت : دیروز استعفا دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 11:26  توسط امیر   | 

و منت خدای راست عز و جل، آن حاکم بی دغل و آن عادلی که از برای عدالت نمی کند عده ای را معطل و سپاس حضور و وجود بی کرانش راست که لطف خویش بر این بنده ی حقیر عیان کرد و به شکرانه خلوص نیت و رقت باطن  گنجیش عطا فرمود که مانندش را جز به خاصان خویش نبخشیده بود ... و اما بعد حکایت این نبشته حکایت لطف و عشق و ارادت است. ارادتی که حاصل بود پیش از این و افزون شد به بازی زمانه و حضور حقیر در محبس ترکستان!

غرض، عرض ارادت به آستان مردی است کبیر الجثه و اکبر المرام، آن طاووس الخوانین، آن معزول الحکامین، آن ونوس المجانین، آن رفیق الشیش یهودین، آن که شعرهایش کمثل الالت فی البسانین، آن چشم تنگ پر مدعا، آن زید خور بی ادعا، آن راحت الاستیل فی المجالس، آن امید الرفقا فی المواقع، آن تماما جود و معرفت، آن خود خود فردین، آن روآ سوار عاشق پوتین، آن صاحب الجونیور، آن وصله الناجور، آن کمرنگ الحضور، آن عاشق الفشار الشکم فی گودی الکمر، آن ندارنده ی درآمد از هیچ ممر، آن گزارنده ی ناف بر پیشانی هر جاهل، آن که سریع برش می شوی مایل،  آن خورنده ی داف های همچون هلو، آن که شکل رفیقانش همه همچون لولو، آن صاحب المارک و البرند، آن که مراقب است داف ها نپرند، آن که خویش می خواند همچون ملیج، آن که گاه می شود  سخت همچون سریج، آن که گایید خلق به مرجان الاحمر خلیج ، آن رفیق الرفقا و آن عزیز الشعرا ، شیخ افروز خان بیات باغ خلج آبادی ؛ منبسط الله عرضه!

از قضای روزگار شبی یا نیم شبی از برای دست بوس خدمت رسیدم در معیت شیخ الدهاتی محمد رضا خان باختری و ایضا دو ضعیفه ی همچون پری! چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ... خدایش زیاد کناد.

در هنگامه ی نزول از آن عرش کبریایی وآن دم که بودم غرق در دریای معرفت آن مرد خدایی، شیخ دستانم بگرفت و مرقومه ای عطا فرمود و مرا تکلیفی محول کرد که نبود اصلا ابتدایی!

شیخ کرامات خویش بر دو رقعه مرقوم کرده بود و مرا امر نمود به انتشارشان در بلاگ احقرم. من نیز به دیده ی منت پذیرفتم و امشب بر آن شدم که فرموده به جا آرم و میهمانتان کنم به ظرایفی که نعره از سنگ برمی آرند چه رسد به دل آدمی ...

شیخنا فرمود :

برده ای بودم کنار دست برده ای دیگر که می خریدندش اشراف و فریاد بر می آمد « هل من یزید »!

و شنیدم همهمه را که خریدش کسی و آن کس خود برده ای بود از اشراف که شریف ترینشان بانویی بود که خود عزیزترین عزیزترینی بود. دستی بازوی مرا لمس کرد که قدرت داشت و پیش راندم قدمی به جلو ... ایستادم و مر خریدندم و فریاد بر می آمد « هل من یزید»؟ و شنیدم که خواستندم بی همهمه و پچ پچ می شد و صدای آه و افسوس می آمد ... که دستی بازوی مرا لمس کرد که خود از اشراف بود؛ اما شرافتی در ضربه ای از شلاقش نبود و حلقه گردنم را بندی بستند که گلویم را سخت می فشرد ... .

* و ایضا رقعه ثانی را شیخنا این گونه مرقوم فرمود :

یک خط آبی  اول یک صفحه ی سفید تحریک کننده ترین فاکتور نگارش بود  ... گذر واژه ها از ذهن یک خط عصبی رو طی می کنه و با ابزار بیولوژیکی به نام دست می تونه چارچوب تفکر آدم رو دیکته کنه روی کاغذ، برای چی باید تن به این قالب داد؟ نمی دونم! در حقیقت الان دلم می خواست وسط این اتاق عربده بزنم ولی نیمه شب سکوت سهم باقی آدم ها هم هست. خیلی وقته به این عادت کردیم که توی فرم یعنی واضح تر بگم با سی و دو حرف الفبا که تنها داراییمونه توی این بازی ناخواسته قمار کنیم ...  کلا ریدم به هر چی فرمه اگر مردی میخوای حرف بزنی اینو برام ترجمه کن تا حالیم بشه حرف دلم چیه :

  ad';lkjhgdgfffbvnm,;lklllkjhjhhhzzvcxcqwertttyuio[op/.,mnb

آها ... حالا کل حرفام رو زدم یک خط هم نمی خواست ... بغض ورم کرده در درون دلم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 0:53  توسط امیر   | 

1. عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند

روزگاری نه چندان دور پایه و اساس زندگی من رنگی از این دست حرف ها داشت. یک موجود حساس که تمام وجودش غرق در لذت حضور بود و خویشتن را عاشق می دانست و در دادگاه درونش عقل را به محکمه کشانده و برایش حبس ابد بریده بود! یک حبس طولانی در زندان مخوف جمجمه ... بدون هیچ ملاقاتی !

از دیگر سو سمت فرماندهی کل را به حضرت دل بخشیده بودم و به تاسی از فلان شخصیت مشهور معاصر که گفته بود تصمیم های کوچک را با عقل بگیرید و تصمیم های بزرگ را با قلب؛ هر دم با گرز گران بر سر عقل بیچاره می کوفتم و سروری و برتری حضرت دل را به یادش می آوردم و برای اینکه بیش از پیش حال نداشته اش را بگیرم ، حتا تصمیم های بسیار کوچک را هم به حکم دل می گرفتم و بیچارگی و فغانش را به تماشا می نشستم!

 

2. اوایل کار ، عقل بیچاره گاهی از درد غربت می نالید و شکوه ای سر می داد و حبسیه ای می سرود... اما به مرور به کلی فراموش شد و سکوت پیشه کرد و به زندگی نکبت بارش راضی شد و فضای تنگ و استخوانی جمجمه را برای خودش دنیایی دید و هیچ نگفت.

 

3. از دیگر سو ، این حضرت دل بود که به فرماندهی کل خو کرده بود و به سان همه ی دیکتاتورها چهره ی مبارکش را بر سر هر کوی و برزن به رخ می کشید و شده بود اختیار دار این من بیچاره! من بیچاره ی من هم ، ترسان و لرزان از گمراهی و کج روی همچون همه ی سالکان و دلدادگان، چشم به این جمال مبارک دوخته بود و گوش به فرمانش.

 

4. حضرت دل مرا به دانشگاه فرستاد، برایم رشته انتخاب کرد و  پنج سال ناقابل  به دانشگاه آزاد، دانشکده ی کشاورزی، گروه گیاهپزشکی تبعیدم کرد! بعد از پنج سال بی خود و بی عوض برایم عفو صادر شد و روانه ی تهرانم کرد برای کسب ثروت... بعد گوش به فرمانش ساکن کرج شدم... به فرموده عزم آموختن تراشکاری کردم و قرار کرد که یک صنعت کار بزرگ شوم! حضرت دل بیکار ننشست و در آخرین شاهکارش مرا در گرداب خلیج غرق کرد و روانه ی ترکستان شدم و دو ماه به نظاره نشستم آنچه را که برایم تدارک دیده بود!

 

5. حضرت دل یک شاهکار دیگر هم کرد... برایم همراهی برگزید! حضرت دل دستور می داد که هیچ چیز مهم نیست... همه چیز نسبی است... فلان چیز و بهمان چیز را نداری به جهنم... عوضش من به تو عشق می بخشم... من به تو احساس می بخشم... من به تو چشمانی بارنده می بخشم... من به تو دستانی لرزان می بخشم... من به تو کودکی می بخشم... بچگی می بخشم... من برایت مادری خواهم آفرید... فقط تو نترس! ساکت باش و هیچ نگو!

 

6. حضرت دل در غیاب من به ملاقات دل بانو رفت... با هم دسیسه کردند و بر علیه عقل بانو کودتا کردند و از قدرت برکنار و زندانی اش کردند و شد آنچه نباید می شد. من و بانو قربانی توطئه پلید آنها شدیم.

.

.

.

7. همه چیز بر وفق مراد بود و اوضاع تحت کنترل و حاکمیت حضرت دل! تا اینکه حادثه ای رخ داد؛ یک سال پیش در چنین روزهایی ساکن زندان ارومیه بودم. به جرم خوردن آشی که دل عزیز برایم پخته بود! به فرموده اش برای رهایی از تنهایی زندان به سراغ مردی رفتم که نامش در خاطرم نیست. پیرمردی تکیده که گویا ده سال ساکن آن دیر خراب آباد بود... می گفتند کف بین است... به خرج یک پاکت سیگار تیر مهمان کف بینی اش شدم. دستم گرفت ، چشمانش را بست و شروع کرد به خواندن وردی که نمی دانم چه بود... تا چشمانش را گشود گفت : الله اکبر! تو خیلی بیچاره ای... آزادش کن... عقلت رو له کردی... احساست داره همین جور پیشروی می کنه... یه فکری برای خودت بکن!

 من گفتم : همین؟!  گفت : همین! و رفت . و من ماندم و کلاهی که احساس می کردم سرم رفته و پولی که بیهوده برای یک پاکت سیگار تیر داده بودم. آن شب را خوابیدم و تصمیم گرفتم که دیگر با این یارو حرف نزنم. مدام سعی می کردم حرف هایش را فراموش کنم ولی نمی شد... آهنگ کلامش در گوشم می پیچید و عذابم می داد. تو گویی این سخنان نوشدارویی شده بود برای من بیچاره ی من. منی که تحت حاکمیت حضرت دل بود و به فرموده راه بهشت می پویید!

این سخنان بوی خطر می داد... من که از وعده ی بهشت حضرت دل خسته شده بود پنهانی به ملاقات زندانی سال های دورم رفت. عقل بیچاره تکیده و فرسوده شده بود. سال های طولانی غربت و تنهایی ویرانش کرده بود... و یک سال طول کشید تا لابی های پنهان من و عقل به ثمر بنشیند.  لازم به گفتن نیست که حضرت دل بیکار ننشست و هزار بار کار شکنی کرد و من را وادار به گفتن سخنانی متناقض کرد و مسخره ی خاص و عامم نمود... ولی بالاخره همین چند روز پیش، به یمن سالروز میلادم قفل از زندان منحوس جمجمه برداشتم و  در مسیر بسطام به استقبال عقل رفتم و آزادش کردم .

.

.

.

8. خجسته باد تابش نور دانایی بر کوره راه پرپیچ و خطر احساس!

 

 

 

 


* پی نوشت : بیچاره حضرت دل این روزها از عرش به فرش رسیده و مدام در حال توطئه است... هنوز تصمیم نگرفته ام که با او چه کنم؟! شاید به عنوان سر فتنه  مجازاتش کنم... شاید هم او را ببخشم! هنوز نمی دانم... زندانی اش نکرده ام ولی فعلا حصر خانگی شده  و به دستور حضرت عقل بایکوت خبری است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 13:26  توسط امیر   | 

خانه ام آتش گرفته است آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب اتش پر دود

وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي کنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبک شب

من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخيزد به گردش دود
تا سحرگاهان که مي داند که بود من شود نابود

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

واي آيا هيچ سر بر مي کنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي کنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

***
مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 18:1  توسط امیر   | 

1. روزگار سلطه ی کلیسای کاتولیک بر جهان انسانی بیش از ده قرن به طول انجامید! تصور کن... هزار سال! در این هزار سال تمامی مظاهر شعور آدمی به نام مذهب به مسلخ رفت و رژه ی بی پایان خداوند کاتولیک ، بر زمین ادامه یافت. چه بسیار اندیشمندانی چون گالیله که به جرم راست گویی و متفاوت گویی به کفر محکوم شدند و حاصل عمرشان به آتش کشیده شد و چه بسیار میخ ها که بر مغزها کوفتند تا اثبات کنند که زمین مرکز عالم است و همه ی افلاکیان به دور این موجود مقدس و مسطح ، به گردش و طواف مشغولند.

 

2. http://www.vacuity.blogfa.com/post-25.aspx

 

3. روزگاری نوشتم که فنا سرنوشت محتوم چیزی است که ارزشی برای بقا ندارد. ماندگاری به ریشه های سالم و زنده متکی است. در یخ بندان هزاره ی تاریک قرون وسطا، آنچه نابود شدنی بود باید فنا می شد... اما چه اتفاقی افتاد؟ بعد از هزار سال سرکوب علم و حکمت و اندیشه و زندگی ، این آگاهی بود که بار دیگر همچون گیاهی نامیرا سر از خاک برآورد و با حضور سبزش قرون وحشت آفرین دیکتاتوری مذهبی را به  چند خط خاطره و نامی شوم  در حافظه ی بشری  تبدیل کرد!

 

4. چند روز پیش با استادی دوست داشتنی گپ می زدم و از ستمی  که این روزها  برعلوم انسانی تحمیل می شود شکوه می کردم . گفتم درست است که بالاخره گالیله پیروز شد ولی به هر حال هزار سال زمان  از دست بشر رفت. گلایه می کردم که شاید این روزگار تحقیر علم کوتاه و میرا باشد ولی به هر حال عمر چند ده ساله ی  من در این دوره زمانی است و مرا چه فایده که مثلا صد سال دیگر علوم انسانی در جایگاه واقعی خودش بنشیند؟! استاد عزیزم سخنی گفت که بسیار دلم را روشن کرد. گفت تفاوت ها را در نظر بگیر... نسبت دانایان در این دوران و دوران گالیله اصلا برابر نیست. در عهد گالیله عده ی بیشماری نادان و بی علم بودند و عده ای اندک صاحب اندیشه. ولی امروز چه؟ امروز جهل و نادانی به نسبت آن روزگار در موضع ضعف قرار دارد. امروز بیشتر مردم می دانند و یا حداقل می توانند که بدانند و عده ای انگشت شمار مردم را محکوم به ندانستن می کنند که یقینا پیروزی با آنهایی است که می دانند. این حرف های دکتر دوست داشتنی که گویا واگویه های قلب خودم بود که از زبان ایشان می شنیدم مرا امیدی دوباره برای زندگی بخشید!

 

5. آری! به گمان من  باغ حکمت خزان نخواهد شد. اگر تمام دنیا را تاریکی  ظلم و جهل فرا گیرد باز هم چراغی روشن خواهد بود... حتا اگر شده در پستوی خانه ها!

و این وظیفه ی هر آزاد اندیشی است که به سهم خود و به اندازه ی توانایی خود سخت کوشی پیشه کند و چراغ دانایی را روشن نگاه دارد.

 

 

 

 

** پانوشت : مفهوم دانایی و حکمت مفهوم بحث بر انگیزی است. چه بسا که هر کس برداشتی از این مقولات داشته باشد که الزاما هم درست نباشد. این از جنس همان تفکری است که اخلاق را نسبی می داند. من در اینجا اصلا در مقام قضاوت نیستم و اصلا قصد ندارم بگویم که چه درست است و چه نادرست... ولی فکر میکنم که تمام ما با همه ی تفاوت های زیستی و عقیدتی لااقل می توانیم در یک مورد موضع مشترک داشته باشیم و آن هم اینکه به هر مسلک یا مرام یا ایدوئولوژی یا حرفه ای که مشغولیم، آن را آگاهانه انجام دهیم. شاید بخش اعظم این آگاهی از راه دانستن تئوری های آن موضوع کسب شود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 13:5  توسط امیر   | 

1. ... و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه

2. و آنها را تزکیه و تربیت کنی و به آنها کتاب و علم و حکمت و دانایی بیاموزی... این فرمان خداوند به آخرین سفیرش می باشد. فارغ از تمام اعتقادات شخصی و انواع و اقسام گیرهای معمولی و سه پیچ و تشکیک در دین و رسالت و کتاب و جدال بر سر حادث و قدیم و اصل و تحریف و هزارتا مساله دیگر، اصل سخن، سخن درستی است. کلامی درخور اندیشه و بسیار هوشمندانه . تاکید بر تزکیه و تربیت و بعد آموختن دانش و در آخر سر هم تاکیدی قابل تامل بر مقوله ی حکمت و دانایی.

3. چند روز پیش یکی از دوستان فیلمی برایم آورد. از همان دست سریال های طولانی خارجی که به تازگی وارد بازار شده اند و با زیرنویس های مسخره شان حال آدم را به هم می زنند! موضوع این شاهکار تلویزیونی آمریکا، در مورد دو پسر دانشمند و مخ طلایی است که در رشته های تحصیلی خودشان نابغه هستند ولی در زندگی روزمره و ارتباط با دختر همسایه شان هر را از بر تشخیص نمی دهند و سرتاسر قصه عبارت است از سوتی های این دو موجود بد بخت و عشوه گری های خانم همسایه و ضایع شدن این دو دانشمند جوان! به دیگر سخن آنچه  قرار است باعث خندیدن مخاطب شود تقابل نادانی اجتماعی این دو پسر با جامعه واقعی است.  مخ طلایی هم صفتی است که همسایه ناناز ، به یکی از این ها داده.

4.  دیر زمانی است که آموختن و دانستن برای بشر یک فضیلت به شمار نمی آید. می گویند روزگاری کسب علم نماد برتری یک نفر بر دیگری بوده و علما همه جا در صدر می نشسته اند و قدر می دیده اند... اما تا جایی که من تاریخ خوانده ام و در احوالات گذشتگان دقت کرده ام رد پایی از این برتری ندیده ام! گویی تا همیشه ی تاریخ این فرومایگان و کاسه لیسان بوده اند که فرصت حکمرانی بر نوع بشر را یافته اند و انگار همیشه علم و عالمان برایشان بهانه ای بوده  برای فریب خلق الله.

5. نمی دانم چرا اینگونه شده است؟ به دیالوگ های اطراف خودم هم که نگاه می کنم مدام تحقیر اهل علم و بصیرت است... تا جایی که مثلا وقتی به کسی می گوییم دانشمند یا پروفسور انگار داریم مسخره اش می کنیم! تو گویی دیگر کسب اندیشه و تفکر و دقت مجالی برای خود نمایی ندارد... انگار تمام معیار های جامعه عوض شده اند. تا پیش از دیدن این سریال روز آمریکا فکر می کردم این اتفاق فقط در مرز پر گهر خودمان دارد می افتد ولی انگار قضیه جهانی است! انگار که همه ی اصول عوض شده اند؟!

واقعا معیار ها عوض شده اند ... امروز دیگر دانایی فضیلت نیست! آنچه فضیلت است داشتن توانایی جنسی است! انگار انسانیت  آقایان با حجم آلت و شعور خانم ها با اندازه ی سینه و باسن آنها سنجیده می شود. دیگر مهم نیست شما چه قدر شعر می دانید؟ یا مثلا چقدر در نظریه ی فلان فیلسوف دقت کرده اید؟ یا مثلا چقدر حواستان بوده که فیلم خوب ببینید ، موسیقی خوب بشنوید یا کتاب خوب بخوانید... اصلا مهم نیست! مهم این است که شما بدانید تازگی ها جنیفر با چه کسی به هم زده؟ مایکل جکسون چرا مظلوم فوت کرده؟ یا مثلا لیدی گاگا قرار است چه زمانی کنسرت مشترک خودش با اموات را روی صحنه ببرد؟!

برای بسیاری از خانم ها وضعیت عجیب تر است... اشتیاق عجیب و غریب دختر ها برای جذاب شدن، واقعا مرا حیرت زده می کند! هیکل مانکنی، آرایش س ک س ی ، سیگار با کلاس، عطر محرک، لحن ناناز، رقص شیک، لباس فلان، کفش بهمان و هزار تا چیز دیگر ... اما دریغ از ذره ای شعور! سر سوزنی درک! کوچکترین علاقه ای به علم و دانایی... اصلا و ابدا.

6. در چنین شرایطی واقعا کسی که بخواهد کمی از عمرش را به فهمیدن اختصاص دهد احساس خفقان می کند. احساسی که لابد اصحاب کهف وقتی از غار بیرون آمده اند داشته اند... وقتی با مردم حرف می زنی انگار داری به زبان میخی سخن می گویی! وقتی از آرزوهایت می گویی همه طوری نگاهت می کنند که انگار جذامی هستی و باید از تو فاصله بگیرند... بعد از اینکه کلی با شور و حرارت در باره فلان قضیه فلسفی داد سخن می دهی ، فقط یک چیز نثارت می کنند... یک آه از ته دل. انگاری دلشان برایت می سوزد. آرزو می کنند که زودتر سرت به سنگ بخورد و برگردی و بچسبی به کار و زندگیت! وقتی با مردم سخن می گویی احساسی از ترس ، اندوه، غربت و چند تا احساس مزخرف دیگر مثل کابوس به جانت می ریزد.

7. احساس تنهایی، حس خفه کننده ای است!

.

.

.

8. چقدر دلم می خواست کسی بود که پاکمان می کرد، کتاب و علممان می آموخت و جرعه ای حکمت ناب به کام تشنه مان می ریخت. چقدر دلم یک سفیر می خواهد... یک آگاهی ناب.

...

9. ... و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه

...

...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 21:58  توسط امیر   | 

۱. احساس می کنم دچار سرطان تئوری شده ام! یعنی اینکه تصورات ذهنی، تمام ثانیه های مرا می کشد و فرصت هر گونه عمل و کاری را از من می گیرد. به گمانم این همان مالیخولیای معروف باشد که سعدی هم در باب آن بسیار داد سخن داده... شاید هم نباشد!

2. روزگاری آرزو داشتم بهترین نقاش دنیا باشم ، بهترین عکاس ، بهترین کارگردان، بهترین فیلم نامه نویس، بهترین خواننده (!)، بهترین کشاورز، بهترین بازاریاب، بهترین کوفت و بهترین زهر مار و البته چند تا بهترین دیگر... اما پرداختن به همه ی این ها از من بهترین احمق را ساخت!

3. شنیده بودم که باید بسیاری از آرزو ها را سر برید و با خونشان نهال هدفی یگانه و مقدس را آبیاری کرد.

4. اولین بار که یکی از خواسته هایم را برای یکی دیگر از آرزوهایم قربانی کردم آن وقت بود که علی رغم استعداد فوق العاده ام در ورزش های رزمی و به خصوص تکواندو و در هنگامی که شاید فقط دو سال با تیم ملی تکواندو فاصله داشتم، همه چیز را رها کردم و به بهانه ی کنکور و درس و بحث ، استاد عزیزم را داغدار کردم که می گفت تاریخ تکواندو ایران یک فرصت را از دست داد! ( قابل توجه بعضی ها که نظر من را در باره ی ورزش های رزمی می پرسیدند)

5. این تجربه ی تلخی بود ... حقیقت این است که امروز اصلا از کاری که کردم راضی نیستم . اصلا از کارنامه ی تحصیلی خودم راضی نیستم و احساس می کنم که اشتباه بزرگی را مرتکب شده ام. همین یک بار باعث شد که کلا از سر به نیست کردن بقیه رویاهایم بترسم و سعی کنم که با برنامه ریزی به همه ی کارهایم برسم و همه ی بهترین ها را محقق کنم... و این گونه بود که دچار سرطان برنامه ریزی  شدم .

6. روزگار مسخره ای بود... حدودا ده سال پیش! برای همه چیز وقت و برنامه ای داشتم... حتا برای مستراح رفتن... باور می کنید که برای تنظیم وقت مطالعه ام از کرنومتر استفاده می کردم؟! یادم نمی رود یک بار که قرار بود برای هواخوری به پارک بروم به دلیل اینکه نیم ساعت در ترافیک مانده بودم همه ی برنامه هایم تا سه روز به مدت نیم ساعت دچار تاخیر شدند!! یک فشار کشنده... یک استرس خانمان سوز... یک حماقت بی بدیل !

7. نتیجه ی طبیعی این فشار احمقانه این بود که به صورت ناخودآگاه به دنبال راه فراری بگردم. الان درک می کنم که در واقع نهاد من به مقابله با فرا خود بلند شده بود و قرار بود برای اجتنباب از درد و کسب لذت کاری بکند و در مقابل آرمان گرایی فراخود بایستد. این شد که به طرف عرفان هند گرایش پیدا کردم. تعالیم بودا و کریشنا مورتی و امثالهم را با دقت خواندم و خودم را کاملا تسلیم آنها کردم. این تعالیم به من آرامش را هدیه میکردند. البته نه آرامش واقعی ... آرامشی که ناشی از بی عملی و بی کارگی بود. عملا هیچ کاری نمی کردم و هیچ برنامه ای نداشتم... کاملا تسلیم شرایط بودم و مدام لبخند می زدم و خدا را شکر می کردم! به قول اوشو فقط به یک شاهد تبدیل شده بودم و ساعات زیادی را در مراقبه و سکوت می گذراندم و تو گویی انگار نه انگار که روزی قرار بود بهترین بهترین ها باشم!

8. با گذشت زمان و گذر از روزگار گل و بلبل، فهمیدم که چه روزهایی را از دست داده ام! پذیرش این موضوع خیلی سخت بود که درک می کردم چندین سال از فرصت محدود بودنم را دنباله رو مکتبی بوده ام که در آخر سر حرفی برای گفتن نداشت و فقط با وعده و وعید های آنچنانی سرگرمم کرده بود. یکی از دلایل احترام همیشگی من به مذهب این است که در کنار تفکر به عمل هم توجه می کند. مناسک دینی که در واقع تلفیق تئوری آن مذهب با عملی خاص می باشد به نظر من بسیار بسیار کاربردی تر از تفکر محضی است که برخی از عرفان های نوظهور فعلی یا روشنفکر های وطنی و غیر وطنی تبلیغش می کنند. در دوران معاصر تفکر هم معنی شده است با یک آدم ژولیده ی سیگاری که مدام ژست می گیرد و مدام تراوشات ذهنی اش را با ادا و اطوار های عجیب و غریب  به خورد راه گم کردگانی می دهد که از بد روزگار محتاج چون اویی شده اند. حداقل برای من مشکل است که شکل دیگری از آدم متفکر تجسم کنم... مثلا یک متفکر کشاورز ، یا متفکر راننده ، یا متفکر آهنگر!

9. حالا من دقیقا حیران و سرگردان بودم... از طرفی از برنامه ریزی یک ترس ناخودآگاه داشتم و از طرفی دیگر به بی برنامگی و احوالاتش عادت کرده بودم و از همه بدتر مدام رویاهایی داشتم که لازمه ی رسیدن به آنها مدیریت زمان بود. این بود که شروع کردم به تعدیل روش برنامه ریزی ام. شروع کردم به انجام انواع و اقسام تکنیک های موفقیت و برنامه ریزی و از این دست حرف ها...

10. ... و اکنون احساس می کنم که دچار رخوت تئوریک شده ام! من الان در مقام برنامه ریزی یک استاد به تمام معنا هستم ولی در مقام عمل به برنامه ی خودم یک موجود عجیب و غریب و فراری! دچار خروار خروار کار هستم و رویاهایی که روز به روز کمرنگ تر می شوند... دچار افسردگی هستم که روز به روز بیشتر روحم را تسخیر می کند... دچار یک ایده آل گرایی بیمار گونه.

.

.

.

11. هل من ناصر ینصرنی؟!

+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 12:39  توسط امیر   | 

1. فلزات را از سخت ترین چیزهای موجود در طبیعت می شناسند. مفهوم فلز معمولا چیزی را به ذهن متبادر می کند که بسیار مقاوم است، بسیار ضربه پذیر است و بسیار مستحکم. اهمیت فلز تا به اندازه ای است که دوره ی شناخت و به کارگیری آهن در زندگی بشر ابتدایی را عصر آهن نام نهاده اند. وجه تسمیه ای که به خوبی بیانگر عمق انقلابی است که فلز در زندگی بشر به وجود آورد.

2. من یک تراشکار درجه ی دو هستم که با مدرک کیفی خیلی خوب از اداره ی فنی و حرفه ای کرج فارغ التحصیل شده ام! این موضوع هیچ ارتباطی به شغل فعلی من، علایق من، شخصیت من و اصلا هیچ چیز من ندارد... فقط بهانه ای است برای گفتن اینکه من دوره ی تراشکاری دیده ام و طبعا به خاطر نوع نگاه خاصی که به زندگی دارم تئوری هایی مبنی بر فلسفه ی فلزات برای خودم تدوین کرده ام! اضافه بر این اطلاعاتی هر چند اندک از خواص فلزات دارم.

3. یکی از جالب ترین مباحثی که در بحث خواص فلزات مطرح می شود بحث خستگی است که بر اثر فشار مدوام یا تنش به وجود می آید. به دیگر سخن اینکه حتا جسم سختی مثل فلز هم اگر تحت یک تنش یا فشار کوچک ولی دائمی باشد، توان و مقاومت خویش را از دست داده و خسته می شود! خستگی فلز یعنی اینکه خواصش تغییر می کند و دیگر همان فلز سابق نیست. مثلا دیگر قابلیت ضربه پذیری ندارد و یا اینکه آستانه ی تحمل فلز کاهش می یابد و یا به طور کلی از بین می رود.

4. فلزات و از جمله آهن می توانند ضربات سهمگین و ناگهانی را به خوبی تحمل کنند ولی همان طور که اشاره کردم ضربات کوچک و همیشگی می توانند کاری کنند که ساختار فلز برای همیشه تغییر کند.

.

.

.

5. روان من از آهن سخت تر نیست! شاید برای تو قابل توجیه باشد که در هنگامه ی عصبانیت مختاری که زمین و زمان را بر هم بریزی ولی برای من قابل توجیه نیست. بارها خواسته ام که به مانند یک انسان با من رفتار کنی... من از جنس مردهایی که تو می شناسی نیستم! من هیچ نشانی از مردانگی که تو می شناسی ندارم... من یک انسانم که از داد و بیداد بدم می آید... از ناسزا نفرت دارم و از هیاهو کردن هیچ شناختی ندارم. ضربات آهسته و پیوسته ی زندگی روحم را به یغما برده... خسته شده ام ... تو خسته ترم نکن!

...

شاید برای تو ساده باشد که به راحتی مرا میهمان فحش محترمانه ی عوضی کنی... ولی همین عوضی خطاب کردن ها کم کم دارد مرا عوض می کند... پوسیدن این طناب را می بینم... دارم به آخر راه نزدیک می شوم... دارم عوضی می شوم!

...

خسته ام ... بفهم!

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 0:0  توسط امیر   | 

اصل موضوع از این قراره که دیروز طی یک حادثه ی دلخراش، یه میخ یا سیخ یا یه چیزی تو همین مایه ها ، به طول تقریبی شش تا هفت سانتی متر در واحد SI رفت تو پاشنه ی بیچاره ی من! اینکه چی شد و چه جوری شد و برای چی شد اصلا مهم نیست... مهم اینه که این اتفاق افتاد و بر اساس حدیث شریف الخیر فی ما وقع،  به نتایج جالبی رسیدم که عرض می کنم :

1. از همه مهمتر این که از دیروز دارم فکر می کنم این آشیل چه دردی کشیده طفلکی! می گن یه تیر به چه گندگی – متاسفانه واحدش در SI در دست نیست- رفته تو پاش و واسه همین تلف شده. کلی از خودم بدم اومد که چرا هیچ وقت به آشیل و پاشنه اش فکر نکردم؟ الان که پاشنه ام داره از درد سوراخ می شه مطمئنم که پاشنه مهمترین جای بدنه... پس چرا من به موضوع به این مهمی فکر نکردم؟! چرا تا حالا آشیل و پاشنه ی سوراخش نقشی در زندگی و افکار من نداشته اند؟ مگه نه اینکه بنی آدم اعضای یکدیگرند و از این مزخرفات؟ پس چرا من حتا یک لحظه به عضو دردناک آشیل فکر نکردم؟! چرا اصلا از سوزش پاشنه ی اون بیچاره نسوختم؟ یعنی من از بنی آدم خارجم؟ یعنی نشاید که نامم نهند آدمی؟ خلاصه اینکه کلا به انسانیت خودم شک کردم.

 

2. متوجه شدم که اصولا مهم نیست چه بلایی سر شما میاد! مهم اینه که فرش خونه خونی نشه... اولین سوالی که خانوم خونه می پرسه این نیست که الاهی بمیرم چی شده؟ می گه فرش رو کثیف کردی؟ و وقتی که مطمئن شد که هیچ خللی به اون فرش لعنتی وارد نشده ، تازه میاد سراغ شما و ... .

 

3. تازه میاد سراغ شما و بهتون می فهمونه که آخه چرا اینقدر گیجی؟! مگه جا قحطه که  میخ یا سیخ یا هر کوفتی بره تو پای تو؟ اصلا چرا هر چی میخه همیشه میره توی پای تو؟! این همه مرد... چرا میخ تو پاشنه هیچ کدومشون نمیره؟ اصلا من از روز اول اشتباه کردم که قبول کردم با مردی باشم که حتا از پاشنه خودش نمی تونه مراقبت کنه! تو نسبت به پاشنه ی خودت مسئولیت نداری ... چه برسه به من؟

 

4. آقا این پاشنه پا عجب نقش بزرگی داره توی اشتها! باور کنید. تا حالا فکر نمی کردم که سر سفره نشستن اونم چار زانو اونم با پاشنه معیوب چه قدر سخته. تازگی ها فهمیدم پاشنه درد می تونه باعث پریدن غذا توی گلو و سرفه بشه. می تونه اشتها را کاهش بده و اجازه نده که یه لقمه راحت از گلوی شما بره پایین. دارم فکر می کنم که می شه یه کلینیک لاغری راه انداخت که با تکنیک سوراخیدن پاشنه باعث کاهش وزن خانوم های تپل مپل بشه... فکر کن!

دیگر نگران وزن خود نباشید... دکتر امیر با روشی جادویی شما را به یک مانکن جذاب تبدیل می کند... فاصله ی شما تا آنجلینا جولی به اندازه فاصله ی شکم شما تا پاشنه ی پایتان می باشد! باور ندارید؟ امتحان کنید و پاشنه ی خود را به دست میخ دکتر امیر بسپارید! میخ معجزه گر دکتر امیر پایان کابوس شماست.

 

5. پاشنه ی معیوب تمرکز ذهن را بر هم می زند. البته زمانی که با مستراح ایرانی ترکیب شود! سخت ترین کار دنیا قضا حاجت روی مستراح ایرانی با پاشنه ی معیوب می باشد. نصیبتان نشود الهی!

البته اینجا به  آشیل حسودی کردم که احتمالا با مستراح های مبله ی فرنگی خیلی از این بابت اذیت نشده... زنده باد توالت فرنگی!

 

6. پاشنه ی سوراخ یک موهبت الهی است... مخصوصا وقتی مهمان دارید. شما به دلیل پاشنه سوراخی می نشینید و بقیه سفره را می آورند و می برند و هی قربون صدقه شما می روند. پاشنه ی سوراخ بهانه ی خوبی برای تنبلی است.

 

7. قسمت اعظم موهبت الهی پاشنه ی سوراخ اینجاست که همان شب، تولد دوست شما باشد و از قضا مهمانی هم خانه ی شما باشد و دوست دختر خوشگل دوستتان هم از عصر به تالاپ و تولوپ افتاده که شامی درخور درست کند و کادویی درخور بدهد. پاشنه ی سوراخ بهانه ای است که به وسیله ی آن جیب سوراختان را مخفی کنید و بهانه بیاورید  که :  ببخشید! پام سوراخ شده بود نمی تونستم خیلی راه برم... این شد که نشد اونی رو که می خواستم برات بخرم. ایشالام سال دیگه جبران می کنم.

خدا را چه دیدی؟ شاید تا سال دیگه سوارخ جیب شما هم دوخته شد!

8. پاشنه ی سوراخ می تواند به راحتی باعث کاهش مصرف سیگار شود! ایستادن در بالکن و کشیدن سیگار برای یک پاشنه سوارخ تنها اصلا کار جذابی نیست! نه... اشتباه کردید... به کلینیک ترک سیگار فکر نمی کنم. اصلا حال نمی ده که موجود ملوس و دوست داشتنی به اسم سیگار رو ترک کنی... راستی چرا همه ی آدم های بزرگ معاصر سیگاری بوده اند؟!

واقعا یکی از تهدید های جامعه ی روشنفکری معاصر سوارخ شدگی پاشنه است که از صمیم قلبم آرزو می کنم برای هیچ روشنفکر و روشن اندیش سیگاری رخ ندهد.

 

9. من همیشه از جنگ بدم می اومده. ولی به جنگ خودمون احترام می گذارم... به آدم هاش هم احترام می گذارم. پدرمن یکی از یادگارهای همین جنگ بود که سوغاتی های زیادی با خودش از جبهه آورد. مثل سینه ی شیمیایی، پای معلول یا از همه بدتر اعصاب داغون و موجی. چند وقت پیش هم فوت کرد و راحت شد. این ها رو گفتم که بگم خدا شاهده اصلا قصد بی احترامی به کسی رو ندارم... ولی من هر وقت لنگ می زنم یاد شبهای عملیات می افتم! شاید تقصیر بابام باشه که وقتی با پای تیر خورده و عصا از جبهه برگشت برام کلی از عملیات و شبهاش گفت. این خاطرات توی ذهن من عجین شده با لنگیدن!! واسه همین من هر وقت می لنگم ناخودآگاه یاد جنگ می کنم و یه راست می رم سراغ حاج صادق آهنگران و شروع می کنم به نوحه خوندن :

شب است و سکوت است و ماه است و من /

شب و خلوت و اشک و آه است و من/

البته این سبک اشعار ، اونم با صدای حزین و گرفته ای که از ته گلو در میاد اصلا مناسب شب تولد نیست! این می شه که همه به طرز محترمانه ای از من می خوان که خفه بشم و منظورشون اینه که دیگه نخونم. ولی من تا راه می افتم دوباره اتوماتیک وار شروع می کنم به خوندن!

فکر می کنم لنگیدن یا لااقل تظاهر به لنگیدن، می تونه باعث بقای ارزش هایی بشه که فعلا توی ایران دارن روز به روز کمرنگ تر می شن... اصولا سوراخ شدن پاشنه می تونه راهی باشه برای جلوگیری از آثار مخرب تهاجم فرهنگی! چون من اصولا آدم سیاسی نیستم فاز اجرایی پیشنهاد بالا رو به دوستان زحمتکش و میخ به دستم در جای جای میهن عزیزم می سپارم.

 

و آخر اینکه نمی دونم چه جوری میشه پاشنه سوارخ شدگی رو ربط داد به کفش و زمستون! ولی یکی از دوستان نیک اندیش این زحمت رو کشید و وقتی به وسیله پیامک از ماجرا خبردار شد به من پیشنهاد کرد که زمستون داره نزدیک میشه... بهتره یه جفت کفش نو بخری!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 0:2  توسط امیر   | 

1. طی چند روز گذشته معتقد شدم که پیام کوتاه اصولا چیز مزخرفی است! پیام چه بهتر که همان بلند باشد تا مفهوم و منظور گوینده را بهتر برساند. پیام کوتاه قابلیت تولید سوء تفاهم را تا حد بالایی دارد.

2. نمی دانم تاریخچه ی این قضیه از کی شروع شده ؟ ولی انگار برمی گردد به عهدی که تلگراف به دنیا آمد و قرار شد مردم تلگرافی حرف بزنند! همین تلگرافی حرف زدن منجر شد به تلگرافی فکر کردن و در نتیجه تلگرافی نتیجه گرفتن و تلگرافی قضاوت کردن. جایی می خواندم که  برای تشویق مردم به زندگی تلگرافی قرار شده بود که برخی واژه ها برای فرستادن تلگراف رایگان باشد. مثلا اسم ماه های سال رایگان بوده. از قضا یک ایرانی زاده دوست داشتنی که برای دفاع از جان و مال و ناموس و چند تا چیز دیگر به جنگ رفته بوده، توسط دشمن کافر بی شرف کشته می شود و دوستانش تصمیم می گیرند که این قضیه را به خانواده آن مرحوم خبر دهند. از طرف دیگر دوستان آن بخت برگشته مانند هر ایرانی متعهد که قناعت را سرلوحه ی کار خویش قرار داده و می داند که صرفه جویی کم مصرف کردن نیست، هدفمند مصرف کردن است تلگرافی با این مضمون برای خانواده ی داغدیده ی وی که از قضا بهمن نام داشته می فرستند :

بهمن تیر خرداد مرداد!

یک اطلاع رسانی دقیق، هدفمند و از همه مهمتر رایگان!

3. پیام کوتاه می تواند مشکلات بزرگی در روند تفکر منطقی پدید آورد. مثلا ممکن است من چیزی بگویم و شما چیز دیگری استنباط کنید. این قضیه مخصوصا وقتی موضوع کمبود شارژ و تلاش برای یکی کردن دو تا پیامک (!) به اوج می رسد ، نمود بیشتری پیدا می کند. مثلا من می گویم :

الف- من عاشق فلانی شده ام.

ب –  من زمینی فکر می کنم، زمینی احساس می کنم و زمینی زندگی می کنم.

و شما نتیجه می گیرید :

من چه موجود پلید ، بی شرف و از همه مهمتر وقیحی هستم!

البته این سبک استدلال و استنتاج مخصوص دوستانی است که زندگی هوایی دارند و آسمانی می اندیشند. برای توضیح بیشتر باید اضافه کنم که زندگی هوایی سبکی از زندگی است که در مقابل زندگی زمینی قرار می گیرد. متاسفانه با وجود عشق و علاقه ی من به زیست شناسی، هیچ تصور و اطلاع بیشتری در مورد گونه ی پرنده ی انسان که قاعدتا زندگی هوایی دارد ندارم و در نتیجه نمی توانم راهنمایی بیشتری بکنم. فقط می دانم که زمینی ها از دید هوایی ها اصولا ریز دیده می شوند!

4. به نظر من ارتباطات بیشتر به معنی آگاهی و دانش بیشتر است. آگاهی متضاد است با جهل . در نتیجه ارتباطات باعث زدودن جهل شده و پرده های رمز و راز گونه را به کنار می زند. چندی پیش دوستی می گفت که تکنولوژی پرده ی خانقاه را درید ! ماجرا از این قرار بود که درویشی که انگار خیلی مقهور دار و دسته اش نشده بوده ، هنگام حضورش در مجلس ذکر ، یک دستگاه ضبط صدا با خودش می برد و هر آنچه در آن مجلس می گذرد را ضبط می کند و با خودش به بیرون می آورد. این شد که راز مگوی خانقاه ها و مقام های تنبوری که برای هزاران سال برای زمینی هایی مثل من فقط یک رویا و یک چیز مقدس بود به سادگی شنیده می شود و بعضا خسته کننده و کسل کننده به نظر می رسد.

این ها را گفتم که بگویم پیام کوتاه می تواند برج و باروی پیش داوری دیگران در باره ی شما را بشکند. مثلا شمایی که در طی چندین ماه موجودی بزرگوار، دوست داشتنی و بزرگ اندیش بوده اید در عرض کمتر از یک هفته تبدیل به یک موجود وقیح می شوید که این توانایی را دارید که باعث استفراغ دیگران شوید! از طرف دیگر شما هم می بینید که جدی ترین و مهمترین خواننده ی وبلاگتان که این همه وقت صرف نوشته هایش کرده اید و خوشحال بودید که بالاخره کسی پیدا شد که کمی از بار تنهایی و غمتان را بکشد ، فقط یک هم وطن است و نه بیشتر.

این احساس چندش آوری است و به اندازه ای قوی است که می تواند شما را قانع کند که بلاگتان را برای همیشه تعطیل کنید!

5. پیام کوتاه برای حرف های بزرگ ساخته نشده ! من همیشه حسرت می خورم که چرا شکل سنتی نامه و نامه نگاری کم کم به خاطره ها می پیوندد؟! من همیشه عاشق نامه نوشتن بوده ام... با خیالی آسوده و راحت. بدون ترس هزینه ی اینترنت و دیس کانکتی و ویروس! بله ، ویروس... تمام نامه های کسی که من دوستش داشتم، یک بار طعمه ی ویروس شد. آیدی یاهو من حک شد و تمام اطلاعات شخصی و تمام خاطراتم به یغما رفت. ولی هنوز هم نامه ای را که اولین بار برایم نوشت دارم و هر بار که سراغ جعبه ی خاطراتم می روم می خوانمش و هنوز تازه است و هنوز دوست داشتنی!

پیام کوتاه برای دوستی های کوتاه ساخته شده... پیام کوتاه برای عرض ارادت به برنامه های مزخرف سیما به وجود آمده...پیام کوتاه برای تلقین احساس مزخرف شادی در جامعه ی پوسیده ی ایرانی ابزار خوبی است و بهانه ای است که مجری احمق تلویزیون با کت و شلوار صورتی اش و دهانی که مثل کفتار باز کرده و از آن صدای خنده بیرون می آورد فریاد بزند :

عجب شور و شوقی اینجا حاکمه... هم وطنان خوبم از سراسر ایران با پیامک های آسمانیشون دل های ما رو هر چه بیشتر به آتش می کشند... بیش از دو میلیون پیامک آسمانی از طرف زنده ترین ملت تاریخ... مرحبا... احسنت... چه اشتیاقی...چه عطر ایمانی همه جا را پر کرده... عاشقان عیدتان مبارک!

.

.

.

پیام کوتاه اما ، برای عذر خواهی وسیله ی خوبی نیست! هزار حرف نگفته در سینه می ماند و هزار فکر نکرده روی هم تلنبار می شود و می پوسد و می گندد و هزار خاطره ی خوب به نفرت بدل می شود و هزار هم دلی به فراموشی سپرده می شود و زندگی شخصی و احساس شخصی جایگزین آن می شود.

پیام کوتاه ، فرصت بالیدن را از پیام بلند و تفکر بلند می ستاند.

...

پیام کوتاه، فرصت کوتاه زندگی را کوتاه تر می کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 12:14  توسط امیر   | 

هنگامی که می گوییم کار فلسفه نقادی است، باید حدی نیز بر آن تعیین کنیم. اگر موضع شکاکیت کامل اختیار کنیم و خود را خارج از هر معرفتی قرار دهیم و از بیرون بخواهیم که ما را قانع کنند که به درون حلقه ی معرفت باز گردیم، خواستار امری محال شده ایم و شکاکیت ما هرگز قابل رد و ابطال نخواهد بود.

 

بخشی از سخنرانی عزت الله فولادوند در دانشگاه مفید قم

برگرفته از ماهنامه ی مهر نامه

+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 14:20  توسط امیر   | 

مثبت اندیشی را می شناسم که دلم برایش می سوزد. او یک حلتیست * از خود راضی است که همیشه از ارتفاع به دیگران نگاه می کند.

دلم برایش می سوزد... کاش بعضی چیزها را می فهمید.

کاش می فهمید مثبت اندیشی در جان و دل است نه در روی و سخن.

کاش می فهمید مثبت اندیشی در سینه سپر کردن و موقع سخن گفتن ابرو به بالا تاب دادن نیست!

کاش می فهمید مثبت اندیش، با آنکه منفی می اندیشد و فضای خانه اش را به گند می کشد – حال هر کس می خواهد باشد- به جدال بر می خیزد... مثبت اندیش الزاما عمل گراست و این عمل گرایی با خنده ی احمقانه ای که از سر تسلیم صورت می گیرد، زمین تا همان ارتفاعی که خودش را در آن می بیند تفاوت دارد.

کاش می دانست چه می گوید؟ به چه معتقد است؟ چه می خواهد ؟ و بعد مثبت اندیش می شد.

کاش می دانست عشق یک مثبت اندیش باید از جنس خودش باشد و گر نه فرجامی جز شومی در انتظارش نیست... هم در انتظار خود مثبت اندیشش و هم در انتظار آن معشوق هیچ اندیش!

کاش می دانست مثبت اندیش اصلا نیازی ندارد با رنگ و رویی ساخته و آوایی فاخته، مثبت اندیشی اش را به رخ دیگران بکشد... فقط کافی است گاهی اعتماد کرد... کمی خویشتن پذیرفت و این قدر مثبت ترین احساسات واقعی انسانی را زیر آوار چاپلوسی ها به کثافت نکشید.

...

کاش می دانست این چند خط بوی گند نمی دهد... فقط آرزوهای مثبتی است برای یک مثبت اندیش!



* حلتیسم : روشی است مبتنی بر استفاده ی درست و به موقع از دروغ و حماقت افراد. با این روش حالتون همیشه خوبه! در این روش همیشه یه کسی ، یه جایی، یه وقتی، یه جوری آماده است که جیبتان را خالی کند و شما فقط کافی است منتظر باشید و کمی لبخند بزنید!

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 16:3  توسط امیر   | 

حرف اول.

من توی همه ی عمرم فقط یه بار کباب بناب خوردم... یارو کبابیه با یه چیزی شبیه ساطور افتاده بود به جون گوشت و چنان ضربه می زد که آدم احساس می کرد با صاحب این گوشت – حالا هر خری( انشا الله که گاوی ؛ گوسفندی ، چیزی بوده) که می خواست باشه- چه پدر کشتگی داشته! بعد از چند تا ضربه از بدن پر عظمت اون گاو فقط یه چیزی شبیه لواشک مونده بود... فقط یه چیزی شبیه لواشک!

 

حرف دوم.

نمی دونم چی باید به تو بگم؟! نگاهت با من آشناست... دردهایت با من آشناست... کلامت با من آشناست. تو هم خون و هم جون منی. ما هر دو حاصل یک لحظه ی شهوت ناک هستیم. یک لحظه که کسی راحت شد و من و تو ناراحت! تو یک حس تازه ای برای من... تو یک موجود تازه ای برای من.

آخرین بار سه ساله بودی که بوسیدمت و حالا ... بعد از شانزده سال... یه دختر خوشگل و دوست داشتنی توی بغل من هق هق می کنه و می گه داداش... و من ندانسته و بی اختیار می بوسمت و سعی می کنم از پیش هزارتا چشم ناپاک بدزدمت و ببرمت یه جایی ، یه گوشه ای ، یه کنجی و هی بی اختیار ببوسمت.

تو برای من یه حس تازه ای ... تو خواهر منی!

 

حرف آخر.

خدایا ! این تن من، این روان من، این وجود من چه قدر طاقت ضربه داشته باشه تو راضی می شی؟

خدایا ! با تبر تقدیر افتادی به جونم و هی می زنی.

خدایا ! اون که گاو بود بعد از فقط چند تا ضربه شد عین لواشک... من مثل چی بشم تو راضی می شی؟

خدایا... دست از قصابی کردن من بردار... به جون خودم دیگه گوشتی نمونده... کارد به استخوان رسیده... تو رو به کرمت بی خیال!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 23:41  توسط امیر   | 

نمی دانم از کدام روزها بگویم؟! از روزهای تلخ اعتیاد، از روزهای خاکستری  تنهایی و جدایی و یا از روزهای طولانی و نفس گیر بیماری؟

همیشه فکر می کردم که نقش تو در زندگی من هر چه که بوده پدرانه نبوده... هیچ وقت نمی توانستم کارهایی را که با من  کردی و سرنوشتی را که برایم رقم زدی فراموش کنم.

من از تو دلگیر بودم... با خود می گفتم که حق نداشته ای که با من چنین کنی... من از تو دلگیر بودم.

...

روزها گذشت و تو هر روز بدتر از دیروز غم بی پدری را برایم بیشتر معنا کردی... حس خفه کننده ی تنهایی روزهایم به آتش می کشید و شب هایم را کابوسی می ساخت که نقش اولش همیشه تو بودی... آری تو بودی پدرم!

نمی توانستم درک کنم که چرا قصد آزار مرا داری؟ چرا مادرم را دوست نداری؟ چرا خودت را دوست نداری؟

سال ها گذشت و من در حسرت لبخند تو ، در حسرت گرمای دستان تو، در حسرت آغوش پر مهر تو ، در حسرت کلام تو ماندم و سوختم و هیچ نگفتم. بارها التماست کردم که به خاطر من ، به خاطر مادرم کمی با خودت و با ما مهربان تر باش... ولی هر باره پاسخم آتشی بود که با ولعی بیشتر سیگارت را روشن می کرد و نور امید را در دلم خاموش.

پدر! باور می کنی که با هر شعله ی کبریت قلبم و امیدم را به آتش می کشیدی؟

...

حسادت می کردم... به دوستانم! به آنهایی که پدرانی داشتند استوار همچون کوه... پدرانی که تشنه ی نگاهی از فرزندانشان بودند... تشنه ی رفاقتی بی غل و غش ... تشنه ی یک دوستی بدون تا!

حسادت می کردم به علی ، به میثم ، به رضا ! حسادت می کردم و دلم می خواست من هم پدری داشتم که نگرانم باشد و بگوید که نگرانم است و بخواهد که نگرانش نکنم... پدری که مرا ببیند ، مرا بشنود ، مرا ببوسد!

آه پدرم! کاش درک می کردی که چه قدر به تو نیاز دارم... کاش درک می کردی که چه قدر دوستت دارم!

کاش می دانستی که چه قدر برایم سخت بود که دیگر پدر جون صدایت نکنم و به لفظ تکراری بابا قناعت کنم. پدرم کاش درک می کردم که بیماری... کاش می فهمیدم که شکسته دلی ... کاش می دانستم تو نمی توانی شبیه رویاهای من باشی.

پدرم کاش درک می کردم که چه قدر تنهایی... چه قدر به من نیاز داری.

پدرم! کاش کمی همرنگ من بودی... کاش کمی همرنگ تو بودم!

.

.

.

و اکنون که زیر خروارها خاک آرمیده ای غم تلخ حسرتی جانگداز دلم را به آتش می کشد. غم روزهایی که با بی خیالی تو بر باد شد... روزهایی که با دلخوری من فنا شد... روزهایی که فاصله ها وجودمان را به آتش کشید.

پدرم ! اکنون که نیستی فقط یک حسرت و یک آرزو برایم مانده ... ولی حتا گفتنش هم بی فایده است!

...

 پ مثل پشت و پناه... پ مثل پدرجون... پ مثل پشیمانی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 11:24  توسط امیر   | 

دوست گرانمایه ایی دارم که برای نگاشته ی قبلی ام نظری گذاشته بود. پاسخ به این دوست دوست داشتنی بهانه ای شد برای یک پست جدید. دوست بزرگوارم گفته بود :

و اما در مورد پست جديدت. راستش به نظر من با همين المانها با همين ضعف ها با همين تفكراته كه انسان انسانه . يعني اگر بخواي انساني رو دوست داشته باشي بايد با همه اين ضعفها قبولش داشته باشي و قبول كني كه كه ابر انساني وجود نداره . انسان با همه همين ضعفهاشه كه اشرف مخولوقاته. و اصلا به خاطر همين ضعف هاست كه انسانه

 

و من پاسخ می دهم :

1. راستش به نظر من با همين المانها با همين ضعف ها با همين تفكراته كه انسان انسانه . يعني اگر بخواي انساني رو دوست داشته باشي بايد با همه اين ضعفها قبولش داشته باشي ....

** حرف من هم همینه دیگه! من می گم کاش قبول می کردیم که انسانیم ... انسانی که ضعیفه

 

2. قبول كني كه كه ابر انساني وجود نداره

** شاید الان بگیم که وجود نداره ولی خودمون همیشه دنبال یک ابر انسانیم. انگار اعتماد به نفس لازم را توی خودمون سراغ نداریم و فقط دنبال یکی دیگه هستیم که مشکلاتمون رو  حل کنه. ما به حضور منجی نیاز داریم رفیق!

بعدشم اگر قبول کنیم که ابر انسانی نیست از این همه عذاب راحت می شیم که بخواهیم خودمون رو ابر انسان کنیم. ما همیشه به دنبال این هستیم که از همه نظر کامل باشیم یا حداقل پیش بقیه کامل به نظر برسیم و این کابوس شوم در تمام زندگی ما به شکلی ادامه داره. اگر قبول کنیم که می توان یک انسان معمولی بود خیلی از اضطراب ها و کابوس ها و ناهنجاری ها از بین خواهد رفت.

 

3. انسان با همه همين ضعفهاشه كه اشرف مخولوقاته

** خودت دوباره جمله ات رو بخون... به نظر خودت تناقض نداره؟!

مگه میشه موجودی که سراپا  ضعف و کمبوده بتونه اشرف بر بقیه باشه؟! مگر ما چه درکی از سایر مخلوقات داریم؟ الان اثبات شده که موریانه هم از لحاظ ساختار اجتماعی از انسان پیشرفته تره! می دونستی که مورچه ها با اون کلونی های میلیاردی هرگز و هرگز ترافیک ندارن؟! می دونستی که یه عده ریاضی دان توی آمریکا دارن لگاریتم حرکت مورچه ها را در میارن که گره کور ترافیک شهر های بزرگ رو حل کنند؟

می دونستی هیچ موجود احمقی توی این دنیا به اندازه انسان با شعور! به زیستگاهش لطمه نمی زنه؟ می دونستی که اگر انسان با همین روند در تخریب زمین پیشروی کنه کمتر از چند صد سال دیگه کره ی زمین به یک قبرستان بزرگ تبدیل می شه؟ می دونستی که هیچ حیوان به ظاهر خرفتی تا این اندازه همنوعش رو به خاک و خون نمی کشه؟ می دونستی که فقط انسانه که انسان دیگری رو صرفا به خاطر اینکه مثل اون فکر نمی کنه تکفیر می کنه و کاملا قانونی و مدنی سرش رو به بالای دار می فرسته؟

می دونستی خیانت و جنایت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه فقط توی انسانه که وجود داره؟! انسانی که به قول تو اشرفه مخلوقاته؟!

قرار نیست پیشرفت انسان که فقط حاصل حجم بزرگ تر مغزش نسبت به بقیه موجوداته دلیلی بشه برای اینکه این موجود رو بهتر از بقیه هم بدونیم.

 

4. اصلا به خاطر همين ضعف هاست كه انسانه

** دوباره رفتیم سر پله اول! قبول دارم. اگر انسان بپذیره که انسانی بیش نیست خیلی از مشکلات حل خواهد شد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 12:56  توسط امیر   | 

من یک انسانم؛

انسانی که ضعیف خلق شد!

زندگی ام انسانی است؛

انسانی که ضعیف خلق شد!

سرانجامم انسانی است؛

انسانی که ضعیف خلق شد!

.

.

.

و سلام بر من، آن روز که ناتوان به دنیا آمدم، آن دم که حقیرانه زیستم، آن هنگام که با حسرت خواهم مرد و آنگاه که چون یک انسان برانگیخته خواهم شد؛

انسانی که ضعیف خلق شد!

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 18:55  توسط امیر   | 

اجرام که ساکنان این ایوانند

اسباب تردد خردمندانند

هان تا سر رشته ی خرد گم نکنی

کانان که مدبرند ، سرگردانند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 20:18  توسط امیر   | 

هموطن گرامی ! سکوت شما نشانه شخصیت شماست.

.

.

.

لال شوید، فرشته اید!

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 13:50  توسط امیر   |